محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
88
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خويش فرمود كه توام خود را زن هابيل كند و به هابيل فرمود كه خواهر توأم خود را زن قين كند و هابيل پذيرفت و رضايت داد اما قين ابا كرد و خواهر هابيل را نخواست و خواهر خويش را به هابيل نداد و گفت : « ما در بهشت زادهايم و آنها زادگان زمينند و من به خواهرم سزاوارترم . » بعضى اهل كتاب گفتهاند خواهر قين بسيار زيبا بود و نخواست او را به برادر دهد و براى خويش مىخواست و خدا داند كه چگونه بود . و پدر گفت كه خواهرش بر او حلال نيست و قين اين را نپذيرفت و پدر گفت : « پسرم قربان بيار و برادرت نيز قربان بيارد و خدا قربان هر كه را بپذيرد او به دختر سزاوارتر است . » قين كشتكار بود و هابيل گله دار . قين گندم آورد و هابيل از بره هاى خويش و به گفته بعضى گاوى آورد و خدا عز و جل آتشى سپيد فرستاد كه قربان هابيل را بخورد و قربان قين را بگذاشت و نشانه پذيرفته شدن قربان به نزد خداى چنين بود . و چون خداوند قربان هابيل را پذيرفت و خواهر قين مال او شد ، قين خشمگين شد و منى و شيطان بر او چيره شد و برادر خود هابيل را كه در گله بود تعقيب كرد و بكشت و خدا قصهء آنها را در قرآن بر محمد صلى الله عليه و سلم فرو خواند و فرمود : « خبر دو پسر آدم به واقع بر آنها ( يعنى اهل كتاب ) بخوان هنگامى كه قربان آوردند و از يكيشان پذيرفته شد تا آخر حكايت . . . » گويد و چون او را بكشت متحير ماند و ندانست چگونه جثه را نهان كند و خدا كلاغى فرستاد كه زمين را بكاويد و به دو نشان داد كه چگونه جثه برادر را نهان كند و او به حكايت قرآن گفت : « واى بر من كه نتوانستم چون اين كلاغ باشم و جثهء برادر را نهان كنم . » تا آنجا كه گويد : « و پس از آن بسيارى از آنها در زمين ستمگران بودند . » گويد : به پندار اهل تورات وقتى قين برادر خود هابيل را بكشت خداوند عز و جل به دو گفت : « برادرت هابيل كجاست ؟ » و او گفت : « ندانم ، من كه نگهبان او نبودم . »